کتاب شازده احتجاب

-ادبیات مدرن




خرید کتاب شازده احتجاب
جستجوی کتاب شازده احتجاب در گودریدز

معرفی کتاب شازده احتجاب از نگاه کاربران

الکساندر دوما میگه: چراغ های پیه سوز قبل از آنکه خاموش شوند نورانی ترین شعله شان را می تابانند

شکوه و هیبت ترسناک شازده های قاجاری هم رو به خاموشی است که سرهنگ احتجاب پسرِ @شازده بزرگ@ و نوه ی @جد کبیر افخم امجد@ دستور می دهد مردم را تیرباران کنند
آخرین شعله جزو فجیع ترین دستوراتی است که تا آنروز اجدادش برای کشتن صادر کرده بودند
پانصد تن از مردم کشته و زخمی می شوند
..ولی زمانه عوض شده و شازده ها هم مجازات می شوند

آخرین میراث خانوادگی هم توسط خسروخان پسر سرهنگ احتجاب هرروز بر باد میرود
هیچ کاری از این شازده بر نمی آید جز فروختن ارث اجدادی اش و قمار و همخوابگی های هر شب با کلفتش فخری
به قول @فخر النسا@ هیچ نشانی از اجدادش ندارد
!!!نه آدم میکشد و نه هر شب با دختری باکره می خوابد


خسروخان عاشق همسرش فخر النسا است ولی فخر النسا نه
حتی فخر النسا در دوران نامزدی، نامزدش را نسبت به فخری تحریک میکند
چون او نمی تواند روحا عروس خانواده ای باشد که بلایی وحشتناک بر سر پدرش آورده بودند
او دختر مردی است که در برابر ظلم شازده بزرگ(پدربزرگ خسروخان ) به مردم فقیر، نمیتوانست بی تفاوت باشد واز اینکه دیگر برای پدر زنش کار کند امتناع می کند
و همین باعث می شود شازده بزرگ به سبک قاجاری(مخصوصا از نوع آغا محمدخان) او را تادیب کند

خسروخان از خودش میپرسد
فخر النسا چرا خاطرات(وحشتناک) جد والاتبار را می خواند؟
این ها چه خواندنی داشت؟

بی تفاوتی و خندیدن و گاهی سکوت فخر النسا بعد از خواندن این فجایع برای شازده تحمل ناپذیر است
چرا درمورد شکنجه پدرش توسط پدربزرگ شازده چیزی نمی گوید
چرا فخر النسا از او میخواست شبیه اجدادش خونریزش باشد!!!؟

شازده که از عشق همسرش سرخورده شده و حتی اجازه پیدا نکرده تا تن لخت همسرش را در روشنایی چراغ ببیند،به آزار روانی همسرش روی می آورد
مانند رابطه شازده و فخری(کلفتشان) که فقط برای فروکش کردن هوس جنسی نیست
چون می تواند با هر دختر جوان زیبای دیگری باشد ولی فخری را که با فخر النسا بزرگ شده انتخاب می کند. او در پی یافتن این است که آیا فخر النسا هیچ احساسی به او دارد یا نه؟

وقتی فخری را نیشگون می گیرد به او می گوید:بخند،دختر،بلند! اگر فخر النسا گفت: چرا می خندیدی؟ بگو شازده گفت.نترس،بگو
اما یادت نرود،باید برایم بگویی که وقتی برای خانم تعریف می کنی چشمهاش،دستهاش و حتی لبهاش چطور می شود


بعد مرگ فخر النسا، هرشب با فخری می خوابد به او دستور می دهد خود را شبیه فخرالنسا آرایش کند و لباس توری سفید بپوشد
او دنبال جواب سوالش است حتی بعد مرگ فخر النسا؛ شاید در چهره ای شبیه او، آنرا پیدا کند


:حرف آخر

دلم می خواست بخودم بگم اینا همش قصه اس
نه شازده ای بوده و نه جد والاتباری که دستور داده اند آدمها را گچ بگیرند و یا اینقدر به جلاد دستور بِبُر داده اند که وقتی امر می فرمایند: نبر
بر حسب عادت، دستان جلاد مشغول بریدن می شود و سرِ کودکی در دستانش باقی می ماند

فک می کردم بتونم تا آخر داستان جلوی احساساتمو بگیرم ولی وقتی به این قسمت رسیدم
خانم آنجا بود،دراز به دراز،زیر آن شمد سفید که خون به آن نشت کرده بود.عینک خانم گوشه ی اتاق، روی قالی،افتاده بود.کتابهایش توی قفسه ها بود و روی طاقچه و روی میز
از خواندن ایستادم و نتوانستم حتی یک خط دیگر پیش بروم
فخر النسا شخصیت پیچیده اما دوس داشتنی داشت
و نمیتوانستم بی تفاوت، جملاتی که در مورد انتظارش برای مرگ و تحمل درد بیماری بود را بخوانم

راستش بدجور غمگینم کرد و یاد زوربا افتادم که غم را با رقص از بین می برد
زوربا کرتی است ولی در بین هر ملتی مثه او پیدا می شود
منم به زوربای کُرد(که احتمالا همسن زوربا باشد) پناه بردم و ویدئوی که ازش دارم را پخش کردم و با او رقصیدم
غم دیگر نماند

مشاهده لینک اصلی
Shazdeh ehtejab = The Prince = Prince Ehtejab, Houshang Golshiri
تاریخ نخستین خوانش: در ماه آگوست سال 1991 میلادی
عنوان: شازده احتجاب ؛ نویسنده: هوشنگ گلشیری ؛ 1348
شخصیت های رمان: شازده احتجاب؛ همسرش فخرالنساء؛ مستخدمش؛ فخری؛ شازده بزرگ پدربزرگ شازده احتجاب؛ پدر و مادر شازده احتجاب؛ مراد پیشکار سابق شازده و همسر پیشکار حسنی. شخصیت اصلی رمان یعنی شازده احتجاب، مبتلا به بیماری سل است. او مردی با ذهنیتی سنتی ست که از اداره کردن املاک اجدادی خویش سرباز زده؛ اموالش را صرف قمار میکند. داستان سه روایتگر دارد: روایتگر نخست هوشنگ گلشیری نویسنده داستان است. دیگری شازده احتجاب و سومی فخری ست. زندگی شازده احتجاب با همسر و مستخدمش یک زندگی تکراری و بدون تغییر است. همسرش فخرالنساء دائم در خانه میماند. این انزوا برخلاف خواست اوست و از سوی شازده احتجاب به او تحمیل میشود. شازده احتجاب در آخرین شب زندگی خویش، خاطرات خانوادگی خود را به یاد میآورد. نویسنده با همین خاطرات، به شرح ستم اجدادی شازده میپردازد. این بخش از داستان را گلشیری روایت و نشان میدهد که پدربزرگ شازده احتجاب، چگونه با ریختن خون رعیتهای معترض، آنها را سرکوب کرده. از آنجایی که شازده، از اداره کردن املاک اجدادی سر باز زده، مورد خشم پدربزرگ و سرزنش دیگر اعضای فامیل است، آنها وی را موجب سرافکندگی خاندان خود میدانند. فخری مستخدم شازده، تنها کسی ست که در آخر داستان با اوست؛ و شاهد مرگ فخرالنساء همسر شازده نیز هموست. شازده پس از مرگ همسرش، فخرالنسا را در فخری جستجو میکند؛ و وی را وادار میکند که شبیه فخرالنساء خود را بیاراید. اگرچه فخری با تکرار این جمله که «من فخری هستم نه فخرالنساء» به شازده اعتراض میکند؛ اما فایده ای ندارد و تا آخر داستان ادامه مییابد. وی ناچار است با توهم شازده کنار بیاید. شازده احتجاب به همسرش فخرالنساء ارجی نمیگذارد و برای نشنیدن صدای سرفه های فخرالنساء از مستخدمش فخری میخواهد که با صدای بلند بخندد. شازده آنگاه که از مرگ فخرالنساء آگاه میشود چندان متاثر نمیشود. او با جایگزین کردن فخری به جای فخرالنساء خیلی زود به مرگ همسرش عادت میکند. در قسمت هایی از رمان خیانت به دیگران به تدریج به صورت خیانت به خود درمیآید. شازده نه تنها به زن خویش خیانت میکند و او را در خانه اسیر زندگی روزمره میکند و مستخدمش را جای زنش میگذارد؛ بلکه به اجداد و خود نیز با لاابالی بودن و احساس مسئولیت نکردن جهت اداره کردن املاک اجدادی اش خیانت میکند. و عمر خود را در پوچی میگذراند. قربانی بودن نیز در رمان قابل بحث است. قربانی کیست و اگر بیش از یک نفر است چه کسانی هستند؟ نخستین قربانی که از دیگران نقش اش پررنگتر ست فخرالنساء زن شازده است. دومین قربانی فخری مستخدم اوست، که جسما توسط وی استثمار میشود؛ و در عین حال باید نقش زنش او را نیز در ذهن مرد لاابالی، بازی کند. سومین قربانی، خانواده ی پدری شازده است؛ اما قربانی اصلی به نظر خود شازده است؛ چون حتی از مفهوم اصلی زندگی که تنوع و تکاپوست گریزان است و روزمرگی و پوسیدگی روح را هماره تجربه میکند؛ حتی تفریح با زنان نیز روح او را نمیتواند از روزمرگی که دچارش شده نجات دهد. زبان شخصیتها در رمان با یکدیگر تفاوت دارد: زبان فخرالنساء طنز است، ولی شازده احتجاب از زبان تحکم، سود میبرد، و سعی دارد با فرمان دادن هر دو زن را تحت رای و نظر خود قرار دهد. مراد، پیشکار سابق شازده دائم به او خبر مرگ نزدیکانش را میدهد؛ و در پایان داستان خبر مرگ خود شازده را برایش میآورد. در این بخش از داستان راوی خود گلشیری ست؛ و داستان پس از تعریف شدن از زبان شازده و فخری دوباره از زبان خود نویسنده نقل میشود. ا. شربیانی

مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب شازده احتجاب


 کتاب حلزون ها به زمان می بازند
 کتاب جشن تولد
 کتاب اتاق و بالابر غذا
 کتاب دیالوگ با سه نفر
 کتاب مرفی
 کتاب ریشه های آسمان