کتاب همه می میرند

اثر سیمون دوبووار از انتشارات فرهنگ نشر نو - مترجم: مهدی سحابی-ادبیات مدرن

The main character of the novel, Count Raymond Fosca, is an Italian nobleman who is cursed to live forever. The other main character is a beautiful, young theatrical actress named Regine. Regine is unable to accept the autonomy of others, in fact the mere existence of other people around her causes her to get irate. She is completely self-absorbed and narcissistic to the point that she can not sleep for the envy of those who are awake. She craves for immortality and paradoxically begs to be valued by a world which she herself deems worthless. Regine meets Fosca at a French resort where Fosca reveals to regina that he is cursed to live forever. Regine immediately fells in love with him and becomes obsessed by the thought that her performance could live for eternity in Fosca’s memory. Regine requests Fosca to recounts his past and Fosca begins to tell the story of his varied careers through seven centuries.


خرید کتاب همه می میرند
جستجوی کتاب همه می میرند در گودریدز

معرفی کتاب همه می میرند از نگاه کاربران
Tous les hommes sont mortels = All Men Are Mortal, Simone de Beauvoir
All Men Are Mortal (French: Tous les hommes sont mortels) is a 1946 novel by Simone de Beauvoir. It tells the story of Raimon Fosca, a man cursed to live forever. The first American edition of this work was published by The World Publishing Company. Cleveland and New York, 1955. It was adapted into a 1995 film of the same name.
تاریخ نخستین خوانش: چهارم ماه مارس سال 1984 میلادی
عنوان: همه میمیرند؛ نویسنده: سیمون دو بوار؛ مترجم: مهدی سحابی؛ تهران، نشر نو، 1362؛ در 415 ص؛ چاپ دیگر: تهران، تنویر؛ 1377؛ در 413 ص؛ شابک: 9646819028؛ چاپ سوم 1378؛ چاپ چهارم 1380؛ چاپ دیگر: تهران، نشر نو، پنجم 1383؛ ششم 1386؛ هفتم 1389؛ شابک: 9647443285؛ چاپ دیگر: تهران، نشر نو، آسیم، 1392؛ در 413 ص؛ چاپ نهم 1393؛ موضوع: داستانهای نویسندگان فرانسوی - سده 20 م
رمان، داستان مردی به نام «رایموندو فوسکا» را نقل می‌کند، که نفرین شده، تا برای همیشه زنده باشد. نقل از برگردان کتاب به فارسی: ... و مرگ عزیز، مرگی که زیبایی گل‌ها از اوست، شیرینی جوانی از اوست، مرگی که به کار و کردار انسان، به سخاوت، و بی‌باکی، و جان‌فشانی، و از خودگذشتگی او، معنا می‌دهد، مرگی که همه ی ارزش زندگی بسته به اوست. پایان نقل. ا. شربیانی

مشاهده لینک اصلی
از نظر داستان نویسی (پیرنگ، روایت و شخصیت پردازی) حرف خاصی برای گفتن ندارم جز اینکه عالی است. سیر داستان بی نقص جریان دارد و یکی از آن داستانهایی است که (بقول یک عزیز خوش-بیان) آدم آرزو میکند کاش ایده اش از من بود! ر

نقد محتوای داستان
از لحاظ محتوا، بی شک نمیتوان تاثیر سارتر بر دوبووار را نادیده گرفت؛ اما «همه میمیرند» یکی از آن رمانهایی است که نشان میدهد، همانطور که بلانشو و بارت میگویند، نوشتار (بخصوص نوشتار داستانی) خواستی دارد که نویسنده را فرامیخواند، او را به نوشتن وامیدارد و گاه از سطح اراده و آگاهی خود او هم فراتر میرود
کتاب در سالهای جوانی سیمون دوبووارِ (1908 تا 1986) متفکر، یعنی سال 1946، نوشته شده، با تسلط عجیب دوبووار بر تاریخ قوام یافته (تسلط عجیبی که اگر «جنس دوم» را خوانده باشید آنجا هم تعجبتان را برانگیخته) و تاثیر اگزیستانسیالیسم سارتری و مارکسیسم مخلوط-شده اش، به خوبی در آن دیده میشود: [رک: توضیحات آخر نوشته حاضر] ر

یک) داستان، روایت زندگی مردی است به نام فوسکا، که سودای عدالت در سر دارد، با خوردن معجونی مصری نامیرا میشود تا سودای خود را برای دهکده کوچکش محقق کند و از آنجا به بعد، زندگی اش به افقی وسیع تر، به افق فناناپذیری و ابدیت کشیده میشود: آرزویش برای دهکده کوچکش، معطوف به شهرهای همسایه، سراسر ایتالیا و سرانجام کل جهان میشود
فوسکا که در کل روایت 700 ساله-ی زندگی اش، حکمتهای جدیدی از زندگی آدمی می آموزد، در ابتدا خیال میکند «هیچ اصلاحات اساسی ممکن نیست، مگر اینکه کل جهان در دست آدم باشد. (ص144/ب)». برای همین میجنگد، پیروز میشود، شکست میخورد، دوباره میجنگد، دوباره پیروز میشود و باز شکست میخورد، میکشد، یارانش را از دست میدهد، متحد میشود، پیمان میشکند، فرزند تربیت میکند، به امپراطوری بزرگتر میپیوندد، در آن نفوذ میکند و آنقدر پیش میرود تا دست آخر بفهمد هر چه گام برداشته، واپس رفته است. سر انجام گویی راز زندگی را میفهمد: «مسئله شان را درک میکنم. الان دیگر درک میکنم. آنچه برایشان ارزش دارد هرگز آن چیزی نیست که به آنها داده میشود، بلکه کاری است که خودشان میکنند. اگر نتوانند چیزی را خلق کنند، باید نابود کنند. اما درهر حال باید آنچه را که وجود دارد طرد کنند، و گرنه انسان نیستند. و ما که میخواهیم به جای آنها دنیا را بسازیم و در آن زندانی شان کنیم، چیزی جز نفرت آنها نصیبمان نمیشود. (ص247/الف)» ر
جدای از این مبارزه برای آزادی، چیزهای دیگری هم هست که رهایی بخشند: عشق و دوستی. فوسکا هربار که عاشق میشود و دوستی جدید می یابد، دوباره خون گرم در رگهایش حس میکند و دوباره به جهان بازمیگردد. آن وقت است که راز دیگری هم بفهمد: «هیچ چیز نمیشود به آنها داد. برایشان هیچ چیز نمیشود آرزو کرد، مگر اینکه برای آنها و خود با هم آرزو کنی. (ص403/الف)» ر

دو) اما مگر فوسکا میتواند «با-هم» بودن را با خود عجین کند؟ مگر میتوان فنا-ناپذیر را با فنا-پذیر بهم آمیخت؟ راوی به خوبی نشان میدهد که ابدیت، درست مثل خود مرگ و سرسخت تر از آن، زندگی را پوچ و بیمعنی میکند. فوسکا میفهمد که «جاودانگی، نفرین زندگی است». این داستان هم مثل هر داستان اگزیستانسیال، ترکیبی آیرونیک (تراژدی-کمدی) را به تصویر میکشد. سنگ بنای این آیرونی کاملا معلوم است: مرگ. از نظر خود فوسکا (راوی بخش عمده ای از رمان) نامیرایی او یک تراژدی است اما میرایی دیگران و نحوه برخورد آنها با این فناپذیری یک کمدی
تراژدی مضاعف و عمیق دیگری هم در داستان وجود دارد که این بار از دیدگاه دیگر شخصیتها، انسانهای میرا، دیده میشود: تراژدی نامیرایی فوسکا در برابر میرایی آنها و همزمان تراژدی نامیرایی فوسکا در برابر کل تاریخ. فوسکایی که باید از دست دادن را در تمام عمرش تجربه کند و آنقدر زنده بماند تا مرگ تمام آدمها را ببیند
عشق و دوستی برای فوسکای ابدی از دو حال خارج نیست: یا با نامیرایی او کنار می آیند اما روزی میمیرند؛ یا حتی کنار هم نمی آیند: معشوق هایش (بئاتریچه و ماریان) وقتی میفهمند باید عاشق کسی باشند که سالها بعد، وقتی آنها در خاک پوسیده اند او زنده است و آنها را فراموش میکند، از بودن، دیدن و لمس کردن تن او منزجر میشوند؛ و دوستانش (پسرش آنتونیو، و دو دوستش کارلیه و گارنیه) وقتی می فهمند او که مرگ تهدیدش نمیکند، میخواهد از آنها مراقبت کند، میخواهند از زیر سایه تسلط و نگهبانی او بیرون بیایند و «هیجان زندگی را درک کنند». ابدیت، هرکنشی را که برای انسان های فناپذیر رهایی بخش است (یعنی عشق، دوستی و مبارزه برای عدالت) برای فوسکا به پوچی میکشد

سه) ولی با این همه، ابدیت، باز هم محدودیت های وجودی فوسکا را مرتفع نمیکند
مارسل اِمِه، داستان نویس معاصر دوبووار، داستان کوتاهی دارد به نام «دیوارگذر» که در مجموعه ای به همین نام چاپ شده است. دیوارگذر، لقب مردی است که ناگهان متوجه میشود میتواند از دیوارها بگذرد، از زندان عبور کند و خلاصه از محدودیتهای بدنش فارغ شود. اما سرانجام در دیواری برای همیشه محبوس میشود: هیچ گونه رهایی بی قید و شرط برای انسان وجود ندارد، مگر اینکه به محدوده های دیگر و یا حتی تنگ تری گرفتار شود. فوسکا هم با اینکه از مرگ خود رها شده، اما بیش از پیش گرفتار مرگ میشود: مرگ همسران، دوستان و آدمهایی که در طول تاریخ میبیند. محدوده هایی که مرگ «دیگری» برای او درست میکند و عمق رنج او را دوچندان میکند (و سطح رنجش را بینهایت) ر

با همه این حرفها، داستان، همانطور که گفتم، گاه فراتر از اندیشه سارتر و احتمالا خود دوبووار رفته است: اینکه انسان نمیتواند با آرزوی زنده بودن در دیگران به زندگی اش معنا دهد (برخلاف نگاه مارکسیستی دهه 40 و 50 فرانسه) و اینکه یکتا بودن و بینظیر بودن از دیدگاه ابدیت رنگ میبازد: وقتی رژین، آخرین زنی که به فوسکا دل میبندد از فوسکا میخواهد که او را بینظیر بیابد، فوسکا میگوید: «شما بینظیرید... مثل همه زنهای دیگر»!.. مثل همه مورچه هایی که از یک سوراخ بیرون می آیند، همه شان مثل همند و همه شان بینظیر
قبول دارم که این نقدی بر دوبووار نیست، چرا که دوبووار میخواهد ابدیت را به چالش بکشد نه بی-همتایی اگزیستانسیالیستی را. اما نقد بزرگی در نگاه دوبووار وجود دارد: من، شما و دوبووار، هیچ یک جهان را از دید ابدی ندیده ایم، هر آنچه به نقد دوبووار مربوط میشود، به نقد ارتباط ابدی و فناپذیر مربوط است که بنظر من هم درست است. اما اگر دو نامیرا، دو فنا-ناپذیر موضوع داستان باشند چه؟ باز هم میتوان تراژدی دوبووار را بازسازی کرد؟ من پاسخ مثبتی به این پرسش ندارم: نقد درونی «همه میمیرند» نمیتواند نقد درونی جاودانگی به مثابه یک کل، یعنی این وعده عجیب و امیدبخش ادیان باشد که «همه ابدی هستند» ر


درباره ترجمه
ترجمه کتاب عالی است. جمله بندی، معادلها و لحن ترجمه، مثل دیگر آثاری که از سحابی خوانده ام بنظرم بسیار خوب است. فقط ذکر یک نکته خالی از لطف نیست: من دو نسخه از ترجمه را داشتم:
یک) نسخه مکتوب: نشر نو، 1362
دو) نسخه پی دی اف: نشر نو، 1386
نسخه اول افتادگیهایی در ترجمه دارد که در نسخه دوم جبران شده است
نسخه دوم، گاه و بیگاه سانسورهایی دارد که در نسخه اول موجود است


توضیحات
اگزیستانسیالیسم، واژه ای است که پیش از هر فیلسوفی، توسط گابریل مارسل و کارل یاسپرس بکار گرفته شده است. نزد این فلاسفه، (برخلاف فلسفه دکارتی) نمیتوان اگزیستانس (تقریبا همان وجود) انسان را از اندیشه او اثبات کرد: اگر دکارت از «می اندیشم، پس هستم» صورتی استدلالی یا حتی تقدم ذاتی اندیشه را مراد کرده باشد، این واقعیت را ندیده گرفته که انسان به عنوان یک اگزیستانس، بودن خود را به عنوان یک پیش-داده میفهمد، و اگر میتواند اندیشیدن خود را درک کند بخاطر این است که اندیشه یکی از تجربه های ناب بشری است و تنها کسی میتواند تجربه بشری را درک کند که اگزیستانس دارد. (یعنی وضع بشری ما اندیشیدن و درک این اندیشه است). پس اگزیستانس (وجود) ما قابل اثبات نیست، یک پیش-داده است. اما برای مارسل و یاسپرس که یک مسیحی معتقدند این پیش-داده، پیش-داده ای الهی است. خدا که خود به تجربه درنمی آید و در جهان بشری ما نیست (یعنی اگزیستانس ندارد) به ما این وضع را بخشیده است. اما چرا خدا به تجربه ما در نمی آید و در جهان ما وجود ندارد؟ چون بی-نهایت است: «ابدیت» است. و در تجربه محدود و جهان متناهی ما، به دام افتادن این ابدیت و لایتناهی امکان پذیر نیست: پس خدا نمیتواند مسئله فلسفی و ابژه اثبات عقلی باشد- خدا یک «راز» است که باید با او زندگی کرد. پس ما در مقابل اگزیستانس خود چه می یابیم؟ ابدیت
اما مسلما برای سارتر که میخواهد ماتریالیسم مارکسی را با اگزیستانسیالیسم درآمیزد، خدا و ابدیت نمیتواند مقابل اگزیستانس قرار گیرد. پس این اگزیستانس پیش-داده، که اثبات پذیر نیست، در برابر چه قرار میگیرد؟ در برابر نیستی. این «هستی و نیستی» هستند که حدود هم را تعیین میکنند. پس وقتی درمقابل اگزیستانس ما نیستی قرار دارد، پس هیچ تعینی در اگزیستانس ما وجود ندارد و ما برای حفظ آن باید مدام با کنش خود (و حتی صرفاً کنش مبهم) به آن تعین بخشیم: پس به این معناست که «اگزیستانس (انسان) محکوم به آزادی است» ر
اگر شک دارید که دوبووار چقد تحت تاثیر این تفکر سارتری است، باید بدانید که او در سال 1947، کتابی را از درسگفتارهای سالهای 45 تا 47 خود، تحت عنوان «اخلاق ابهام» منتشر کرده است که در آن مدعی است که انسان، بنیاداً آزاد است و این آزادی را از «هیچ-بودگی» یا عدمیت خود، که جنبه ای از قابلیت خود-آگاهی اوست اخذ میکند. تفسیر این حرف دوبووار را باید در اندیشه سارتری که گفتم بجویید: انسان در اوج خود-آگاهی، متوجه میشود که هیچ چیز در برابر اگزیستانس او وجود ندارد، پس این «هیچ» است که به او بنیاد عمل (یعنی اخلاق) را نشان میدهد

مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب همه می میرند


 کتاب ساعت شوم
 کتاب قصه گو
 کتاب خیابان بوتیک های خاموش
 کتاب مرده های بی کفن و دفن
 کتاب مرسیه و کامیه
 کتاب تازه کارها