کتاب بخش سرطان

اثر الکساندر سولژنیتسن از انتشارات امیرکبیر - مترجم: سعدالله علیزاده-ادبیات مدرن

بخش سرطان یک رمان نیمه ایبوگرامی است که توسط نویسنده روسی الکساندر سلجینیتسین (2008-1918)، برنده جایزه نوبل ادبیات سال 1970 است. بخش سرطان که در مقایسه با شاهکار برنده جایزه نوبل یکی دیگر از کوه های سحر و جادو توسط توماس مان است، رابطه گروهی از افراد در بخش سرطان یک بیمارستان شوروی استانی را در سال 1955، دو سال پس از مرگ استالین، بررسی می کند. در حالی که تجربیات شخصیت مرکزی، اولگ کاستوگلوتوف، به شدت از نویسندگان خود منعکس می شود، بیماران به عنوان یک گروه، بخش متفاوتی از شخصیت ها و نگرش های معاصر روسیه را در شرایط عادی نشان می دهند و سپس در ساعت یازدهم بیماری را مجددا بررسی می کنند. کار مضطرب از یکی از قدرتمند ترین صداهای ادبیات قرن بیستم، بخش سرطان، تصویری فوق العاده ای از زندگی در اتحاد جماهیر شوروی را ارائه می دهد.


خرید کتاب بخش سرطان
جستجوی کتاب بخش سرطان در گودریدز

معرفی کتاب بخش سرطان از نگاه کاربران
سولژنیتسن در کتاب بخش سرطان تلاش می کند وضعیت اسفبار شوروی را توصیف کند. او از زبان شخصیت های داستان به ویژه اولگ از اردوگاه های کار اجباری، خفقان و بی عدالتی ها می گوید. از وضعیتی می گوید که همچون یک غده سرطانی تمامی مردم را به شکل های مختلف در برگرفته است. روسانف به عنوان یکی از حامیان ایدئولوژی حاکم بر شوروی به توجیه سیستم می پردازد و بین او اولگ بارها درگیری لفظی ایجاد می شود. آنچه بارز است این است که افراد از حقیقت گریزان هستند حتی پزشکان بخش سرطان. آن ها می خواهند با خودفریبی و دگرفریبی خود را تسکین دهند اما این کار برایشان ثمری ندارد. اسامی زیاد و پیچیده در این رمان گاهی خواندن آن و پیگیری مسیر داستان را دشوار می کند. اما زبان ساده ی نویسنده و تلاش بی نظیر او برای برملا ساختن حقیقت بر جذابیت داستان می افزاید.

مشاهده لینک اصلی
بخش سرطان اولین کتاب از الکساندر سلژنیتسین بود که خواندم و به نظرم شاهکار بود. بعد از خواندن تنها صفحات کمی از کتاب متوجه میشوید که سلژنیتسین همردیف با نویسندگان بزرگ روسیه است. دلیل انتخاب کتاب عنوانش بود که به نظرم هر چیزی که راجع به مرگ باشد شاید حرفی برای گفتن داشته باشد.
داستان در بخش سرطان بیمارستانی در ازبکستان رخ می دهد. در داستان سلژنیتسین تفاوتی در انتخاب انسان ها برای رویارویی با مرگ وجود ندارد فقط عکس العمل شخصیت ها در مواجهه با در خطر قرار گرفتن ارزشمندترین چیزی که هر کسی میتواند داشته باشد یعنی @زندگی@ متفاوت است. روسانف مرد سیاستمداری است که با غده ای در گردن پا به این بخش میگذارد. در آغاز او و زندگی اش بسیار پر اهمیت جلوه می کند اما رفته رفته با ورود شخصیت های دیگر به داستان از اهمیت آن کاسته میشود. اولگ شخصیت اصلی و محوری داستان فردی است که زندان و اردوگاه های کار اجباری را تجربه کرده . او یک تبعیدی دائم است که هم اکنون محکوم به تحمل رنج سرطان شده.در خلال داستان از جبر دوران استالینی سخن به میان می آید و اولگ نمونه بارز فردی به یغما رفته از این دوران است. روابط عاطفی در بخش خصوصا بین اولگ و دکتر وگا گانگارت به وجود می آیدکه به جذابیت داستان کمک می کند.
نویسنده قدرت بالایی در خلق تصاویر به یاد ماندنی دارد و کتاب پر از جملاتی است که میدرخشند اما به تصور من صحنه ای که اولگ بعد از خروج از بیمارستان در فروشگاهی پر ازدحام در مقابل آینه ای تمام قد قرار میگیرد و تصویر خود را به تاراج رفته میبیند بسیار قوی است. در کل اگر از کتاب فیلمی ساخته شود از آن دسته فیلم هایی خواهد شد که بارها میشود دید و باز هم دید....
قطعا پنج ستاره به کتاب میدهم اما پنج ستاره پر رنگ و پر نور....

مشاهده لینک اصلی
درد در خالص ترین شکل آن! در آن زمان که من برای اولین بار این را خوانده ام، من نمی دانم که بیشتر از اتحاد جماهیر شوروی، یا از نویسندگان سرنوشت در آن دولت، و یا سرطان و گسترش خاموش خود را خنثی در نقاط ضعف مخفی بدن است. من یک نوجوان جوان بودم و گفته شده بود که این ممکن است برای من از قفسه کتابداری والدین من کم باشد - که یک دعوت نامه طبیعی برای انجام دقیقا این است که البته. مشکل بعدی - کابوس هایی که من نمی توانستم در مورد آن صحبت کنم، همانطور که کتاب را به صورت مخفی خوانده بودم، تلاش کردم تا آن را فراموش کنم. حالا، حدود 25 سال بعد، من خیلی بیشتر از همه موضوعاتی که بعدا مرا ترساندند، می دانم - و امروز آنها را بیشتر از من می ترسانند، درک تاثیر واقعی آنها. بعضی از دوران کودکی ناپدید می شوند یا به احساسات دلتنگانه یا خاطرات طنز آمیز تبدیل می شوند. اما برخی از ترس ها با دانش از بین می روند - و بخش سرطان به طور دقیق تر این نوع ترور انسان را بازی می کند. گرچه این به معنای یک داستان استعاری است که نشان دهنده جرم و جنایت دولت در میکروکوزم بخش است، نیازی واقعی برای نمادین وجود ندارد در بخش سرطانی ناامیدکنندهای ناامیدکننده، جایی که افراد مبتلا به تشخیص ناامید کننده بدون هیچ گونه ارتباط قبلی یا چیزی مشترک، بدون در نظر گرفتن قاتل خاموش که در بدن آنها کشف کرده اند، جمع می شوند. برابری واقعی در بدبختی وجود دارد، اما به غیر از این، نمایندگان لایه های مختلف اجتماعی در ایالت، مجموعه ای از داستان های بسیار متنوعی را برای گفتن دارند. مطمئنا این بیماری باید نمادی از چگونگی فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی از درون ساختار خود، نه از طریق نیرویی از خارج، و شخصیت ها به دقت انتخاب شوند تا فاجعه کامل را در میان حامیان حزب، سیاستمداران حرفه ای شغلی یا مخالفان در میان بی رحم و یا وجدان، جوان یا سالخورده. این بیماری همه را تحت تاثیر قرار می دهد و هیچ حفاظت ایفا نمی کند. اکنون وضعیت موجود در رمان دیگر وجود ندارد، این کتاب می تواند به عنوان منسوخ یا به عنوان یک سند تاریخی دیده شود. اما این منسوخ نیست اکنون می توان آن را به معنی جهانی تر خواند - و به عنوان یک اثر هنری با شخصیت هایی که از شرایط انسانی فراتر از شرایط محلی خاص رنج می برند قدردانی می شود. سرطان هنوز در سکوت به سر می برد، زندگی روزمره خانواده ها را مختل می کند، آنها را در انتظار امید و ترس می گذارد، و در نهایت منتظر پیشرفت اجتناب ناپذیر و آهسته به سوی پایان است. حتی نمادین، بخش سرطان می تواند سرکوب عجیب و غریب دولت شوروی را فراتر گذاشته و نماد هر کشور در روند نابودی خود باشد. هرگز تنها یک رخداد واحد وجود ندارد که ساختار سیاسی را فراتر از امید را تضعیف کند: تنها زمانی که بسیاری از وظایف حیاتی دولت به طور همزمان رخ می دهند، بدن سیاسی ناخوشایند بیمار می شود. برای پایان دادن به یک نگاه دشواری به یک کتاب تیره بر روی یک یادداشت مثبت: از زمان سولژنیتسین رمانش را نوشت، علم و تاریخ دانش بیشتری به دست آورد و ممکن است درمان های بهتر از آنهایی که در دهه 1970 در دسترس بودند، به معنای واقعی کلمه و استعاری صحبت کنند. هرچند گاهی اوقات کابوس هم وجود دارد.

مشاهده لینک اصلی
آیا جنگ سرد را به یاد می آورم؟ من شرط می بندم من هر روز در مورد آن فکر می کنم. این بخش بنیادی بخشی از تربیت من است - همانطور که از من به عنوان کاتولیک، پدرسالاری آمریكا، ضد آمریكایی كانادا، همجنسگرا، سوء استفاده و دوجنسگرایی تعریف كرد. این چیزی نبود كه در جهان اتفاق افتاد. در خانه من، با یک پدر آمریکایی، یک سرباز گارد ساحلی ایالات متحده (او Coastie بود که همه قرار بود برای رفتن به ویتنام با ایالات متحده گارد ساحلی اسکادران اول - و می خواستم بروید - زمانی که ایالات متحده در نهایت کشیده شد. او did not شمردن خود را خوش شانس)، یک پدر که به طرز شگرفی میهن پرستانه بود، جنگ سرد چیزی بود که ما هر روز با آن مبارزه می کردیم. Trudeau و @ Pinko @ Liberal Party خود کمونیسم را به کانادا آوردند (جایی که همه ما زندگی می کردیم. پدرم و من در ایالات متحده متولد شده اند، مادرم و خواهرم در کانادا متولد شده اند). شوراها در پشت هر پنهان پنهان شدند چینی های قرمز کمونیست و @ شرق، @ که آنها را به خصوص بد (به نگاه به مائو! @)؛ پاتون باید مستقیما از طریق برلین حرکت کند و مخازن خود را به مسکو هدایت کند؛ تمام ورزشکاران شوروی متهم بودند؛ شوروی ها در افغانستان هیچ مشکلی نداشتند (البته پدرم امروز حضور ایالات متحده را پشتیبانی می کند)؛ و در و بر و در پس خداحافظ ... جنگ سرد برای من واقعی بود. برای خواهر من نیز واقعی بود. بنابراین واقعی است که پس از تماشای روز بعد (او تنها 9. نه عالی بود، مامان و بابا)، فیلم معروف تلویزیون هولوکاست هسته ای با استیو Guttenberg و جیسون رابرتز، او را به مخفی کردن در حمام زیرزمین ما، تاریک ترین اتاق در خانه ، خم شدن یک حوله در امتداد کرک در پایین درب و تدریس خودتان چگونگی انجام همه چیز را کور. او متقاعد شده بود که روسسهای شیطانی ما را به سن سنگی می بردند و اگر نه توسط چشمک زدن و نه از روی زمین، کور شوند. و در حالی که او مشغول شکنجه بود، تصمیم گرفتم کتین پدرم را از بخش سرطان Solzhenitsyns بخوانم. پدرم از سولژنیتسین را دوست داشت، و او نویسنده بزرگ را به عنوان نمونه ای از همه چیز که در Commies اشتباه بود، برگزار کرد. آنها یکی از مردان عالی خود را خفه کردند. یکی از مردان بزرگ آنها در تبعید بود. بدیهی است که آنها خائنانی بودند. پدرم متعلق به تمام چیزهایی بود که سولژنیتسین در آن زمان نوشته بود (حداقل آنهایی که در ترجمه وجود دارد)، و او را دیدم که او را از طریق Archipelago گولا برگزید، هرچند من مطمئن هستم که او هرگز چیزی به جز زیرنویسها در اطراف تصاویر خواند. من می خواستم به او ضربه بزنم، و من در آن زمان چندین کتاب بزرگ را خواندم، بنابراین فکر کردم، \"چرا سرطان بخش نیست؟\" حدود یکصد صفحه اما آنچه که خواندید، سالهاست با من درگیر شده است. به یاد خاطرات زنده ای که بیمارستان بود وحشتناک بود. این خاکستری بود و ناخوشایند و بدبخت و کثیف و بی اثر بود و هر کس در بیمارستان کمونیست بود. بعضی از آنها در زیر مشت دیگران خرد شده بودند، بعضی از آنها دشواری بودند، اما همه آنها Commies بودند، و آنها از هراس بودند. آنها سیستم احمقانه خود را - نظام شیطانی خود را انتخاب کردند - و آنچه را که سزاوار دریافتند شگفت زده می کند. این روش شگفت انگیز بودن (و زندگی با پدرم می تواند چیزی جز این نباشد) نگاهی به خود جلب می کند و تغییر می کند. لنزهایی که مرا دیدم سرطان را از طریق Star Spangled دیدم و حتی اگر من نمیتوانستم از طریق الکساندر سلجینیتسین ها از دنیا بگریزم که اولین بار این کتاب را دوست داشتم و می خواستم مجددا آن را بخوانم زیرا این جهان من را - جهان آمریکای شمالی من - - خیلی روشن تر. و لعن، خوب بود که برتری اخلاقی و ایدئولوژیکی من توسط مردی که تحتCommunism بود، زندگی کند. لنزهای من دیگر ستاره ستاره بود، و همین صد صفحات که خواندم وقتی دوازده ساله بودم، یک جامعه ای را که می توانستم بخوانم بیرون بروید و امروز ببینید. بیمارستان از بیمارستان شلوغ همسایه پرستاران من جدا نیست. جهنم، من می توانستم آن را ببینم، در صورتی که Id دارای لنزهای دیگر بود. اما من اشتباه نکردم. اتحاد جماهیر شوروی که الکساندر سولژنیتسین ما را در اینجا نشان می دهد (و در یک روز به همان اندازه درخشان او در لایف ایوان دنیسویچ) هیچ اتهامی ندارد. این یک مکان زیبا نیست وحشت در روسیه استالینیست فراوان است. اقلیت ها به خاطر فعالیت های جنایی @ فرستاده می شوند (اغلب فعالیتهایی که به طور قانونی برای حراست از آنها محرز می شوند)، فقرا فقیر زندگی می کنند و کسانی که قدرت را به راحتی و ثروت و رفتار ویژه ای شگفت زده می کنند، فقرا در ترس مداوم از تماشای آنها بودند پلیس مخفی و پلیس محلی، که توسط افرادی که در اختیار داشتن یک هوی و هوس است، به سوی آنها کوبید. این خیلی خوشگله اما چیزی که من از طریق آن عینک های من نمی توانم ببینم این است که اتحاد جماهیر شوروی واقعا متفاوت از ایالات متحده نیست. اگر پوست شما سیاه و یا زرد یا دباغی بود (بله، حتی امروز)، شما در ایالات متحده آمریکا همه ی شما را نگاه می کردید که در شوروی نگاه می کردید. تنها تفاوت این بود که در اتحاد جماهیر شوروی مردمی کسانی که در معرض خطر قرار دارند - کسانی که می توانند در هنگام کار قحطی به کار اجباری و گرسنگی وارد شوند، افرادی هستند که در اینجا امن هستند (اوو ... و مراقبت های بهداشتی رایگان برای همه، حتی فقرا). طبقه متوسط، ما، جریان اصلی ... در روسیه ...

مشاهده لینک اصلی
صحنه: تاشکند، ازبکستان، آسیای مرکزی، در اتحاد جماهیر شوروی سابق، دو سال پس از مرگ دیکتاتور وحشیانه، استالین (1955). اولگ Kostoglotov دروغ گفتن در طبقه یک بیمارستان استانی، در ورودی به بخش سرطان، که نام نامطلوب نامیده می شود، بال 13، به دنبال در سقف سرد، چشم های مرده خود را خیره. او نمی تواند پذیرش کند تا فضای موجود باشد، اما یک جای خالی به زودی وارد خواهد شد، او مرگ را نزدیک می بیند. در ضمن، Kostoglotov stoic، بازمانده از Gulag بدنام و تبعید دائمی، می تواند صبر کنید، بسیار بیمار روسی امید کمی برای بهبود است. در نهایت، اولگ می شود، نه تخت در دو ردیف، توسط یک راهرو در وسط اتاق جدا شده، همه مردان بی رحم و آرام هستند، به جز یک جوان، که در گوشه ناله می کند، بی رحمانه، به آرامی در حال مرگ. پائول نیکولایویچ روسانوف، هیچ مشکلی در رختخواب ترسناک ندارد، او یک بوروکرات مهم است، اما سرطان هیچ علاقه ای ندارد، او به زودی کشف خواهد کرد. Yefrem بی رحم، شوخی تیره از بخش، و مرد بسیار نفرت از پائول با این کلمات خوشامد می گوید، @ خب، چی ما اینجا هستیم؟ یکی دیگر از سرطان های کوچک! Rusanov، مرد بزرگ، سرگرم کننده نیست، او دارای ارتباطات، یک کلینیک مشهور در مسکو، روسانوف انتظار دارد که به زودی به رفتن، به نظر می رسد پایین بر روی این افراد، دهقان کثیف. پاول نباید با چنین ریفرفت باشد، او بسیاری از آنها را فرستاده است، به کمپهای کارگری فرستاده است، هرگز به بازگشت نمی رسد، اما شایعاتی که بازماندگان @ بازگشت @، باعث می شود او احساس ناراحت کننده، چیزها در حال تغییر است، نه برای بهتر، روسانف فکر می کند به زندانیان بخش سرطان، خواندن، لذت بردن، تفریح ​​تنها آنهاست، برای گذر از زمان ناراحت، خستگی آنها را آرام می کند. عبور از کتاب های خواندن به یکدیگر، در بخش، برخی از این، مانند مگس، دیده می شود و به سرعت شناور دور، دیگران به شما مانند ملاس بر روی مو است. هنوز هم اولگ Kostoglotov، حتی زمان برای عاشقانه دو زن، ورا، یک پزشک بسیار دوستانه در بیمارستان، و Zoya، حتی زیبا تر و جوان تر پرستار، در حال مطالعه برای تبدیل شدن به یک پزشک نیز. اکثر پزشکان کلینیک، زنانی هستند که در اینجا کار حرفه ای کم درآمد دارند، پزشک اصلی، البته یک مرد است، اما اوگل به دلیل بیماری جدی او، در مورد آینده اش، با یک خانواده خود را دوست دارم؟ یکی یکی، همه دوستان اولگ، اتاق را ترک کرده و به خانه بروند، برای مردن؟ این رمز و راز هرگز توضیح داده نشده است، غریبه ها اکنون تخت ها را اشغال می کنند، به عنوان یک شخصیت در رمان می گوید، شما نمی توانید همه چیز را در جهان بدانید، هرچیزی که اتفاق می افتد، شما یک احمق می میرید ... رول سلجینیتسین، به خوبی نوشته شده است، از طریق اولگ Kostoglotov، بر اساس زندگی خود، چگونه غیر انسانی سیستم شوروی سابق بود، هیچ کس جز اعضای حزب بالا به خوبی تحت درمان قرار گرفت، هر کس ظاهرا برابر است، اما در واقع، برخی از @ مساوی تر از دیگران @ و ... دلتنگی زندگی، فقدان آزادی و امید، ennui، که روح انسان را خفه می کند.

مشاهده لینک اصلی
بخش سرطان â € | hmmmâ € | اوه، سرطان Wardâ € |. چه انتظاری از شما داشتم؟ مطمئنا یک روز فریبنده در پارک نیست | هیچ برنامه ریزی رقص موریس شالیر. جواب منفی. من نمیتوانم بگویم من خراب شده بودم سرطان بمکد جهنم، من نمی توانم زاویه تازه ای را در یک حکم قدیمی از بین ببرم. فقط میخندید و موافقم، مردمی. بسیاری از ما با آن مقابله کرده ایم، بعضی ها بیش از دیگران هستند، یکی از چیزهای نازک تر از آن است که شما را از درون بیرون می کند، شما را ترک می کند تا چیزهایی را که به سختی ناپدید می شوند، بغل کنید کلمات مانند \"Sarcoma\"، \"Carcinomaâ € ™، â € ~lymphomaâ € ™، â € ~ ملانوما، و شما می دانید، Biggie: â € ~death.â € ™ بنابراین، در اینجا است آغاز بهار، شادترین زمان ها، پرورش پرندگان، گل زدن ... و خواندن در مورد یک بخش پر از بیماران مبتلا به سرطان در شوروی از 1956 تا 1955. جوی. در واقع، این چیزی است که بود. شما فکر می کنید که این شخصیت ها از طریق محاصره و جنگ و تبعید زندگی کرده اند و اکنون این بیماری وحشتناک است و شما هنوز هم آنها را درک می کنید با این امید که این چیزی نیست که چه چیزی باشد یا چه چیزی می تواند باشد. این فصل فوق العاده به نام \"چه مردانی زندگی می کنی\" که در آن هر یک از شخصیت ها بر روی معما فکر می کنند چه کسانی زندگی می کنند؟ آنها شروع به پاسخگویی به بازدهی، مهارت حرفه ای !، پرداخت آن!، غذا! آب! هوا! و سپس شما آنهایی آرام هستید؛ میهن و ایده های شما و در نهایت عشق. من حدس می زنم که بار مادر از سوالات، درست است؟ چه چیزی را نگه می دارد ما می رویم؟ چه چیزی ما را اخلاقی نگه می دارد؟ آیا ما فقط گوسفند هستیم؟ بله، من خیلی خوابیده بودم. اولگ، که، من حدس می زنم شما می توانید تماس بگیرید، شخصیت اصلی، شخصیت که سلجینیتسین مدل پس از خود، به من برنده شد. ما می بینیم او با پزشکانش مبارزه می کند تا برخی از کنترل های درمانش را کنترل کند و سپس با عوارض جانبی (خواندن: ناتوانی جنسی) درمان گفت. او از تبعید دائمی خود در قزاقستان به بخش سرطان می آید و ما می بینیم که چگونه آرمان هایش با همدستی هایش همخوانی دارد. مبارزه او با آنچه که زندگی او را مورد بررسی قرار داد: @ اگر زندگی من کاملا از دست رفته، اگر من می تواند در استخوان های خود را احساس حافظه که من یک زندانی در هر زمان، یک دائمی دائمی، اگر سرنوشت چشم انداز بهتر، اگر انتظار تنها من هستم آگاهانه و مصنوعی کشته میشوم - پس چرا برای اینکه چنین زندگی را نجات بدهد، میتوانی تصور کنی؟ جهنم، حتی نمی توانم خشم خود را در عابر پیاده ای که علامت پیاده روی را می بیند، از بین ببرم و پس از آن بدون انتظار بیفتم. من باید دوباره ارزیابی کنم Big.Time.There یکی دیگر از صحنه های بزرگ که در آن او در حال بازدید از باغ وحش. او به یکی دیگر از بیماران متعهد شد که به آنجا برود و گزارش بدهد، اما از زمان آزاد شدنش، روزی آزاد شده است تا قبل از بازگشت به شهر اوهرتک، به شهر بروید و برای اولین بار یک بز گاو شاخدار روبرو می شود. مدت طولانی آن را درست مثل یک مجسمه ایستاده بودم، مانند ادامه یک سنگ. و هنگامی که هیچ فضایی برای آرام کردن موهایش وجود نداشت، اثبات آن زنده نبود، که فقط یک فریب بود. اولگ پنج دقیقه آنجا ایستاد و تحسینش را ترک کرد. گاو حتی هم زده بود. این نوع شخصیتی بود که انسان برای زندگی از آن استفاده می کرد. اوج. سپس، او ادامه می دهد تا یک جمعیت را در اطراف قفس دیگر ببیند. داخل یک سنجاب در یک چرخ است. ... و در آنجا، کاملا بی توجه از درخت و شاخه های بلند و باریک بالا، سنجاب را در چرخ خود ایستاده بود - حتی اگر هیچ کس آن را مجبور نکرده بود یا آن را با غذا تحریک کند --- جذب شده توسط توهم فعالیت شام و جنبش این احتمالا شروع شده بود که به راحتی از گامهای کنجکاو برداشته شود، و بدین ترتیب نمی دانست چه چیز بی رحمانه و وسوسه انگیز است. (این اولین بار شناخته نشد، اما در حال حاضر در زمان هزارم، آن را به اندازه کافی خوب می دانست، با این تفاوت که هیچ تغییری نداشت.) â € valley.Thats آن، من بازی clokie فردا. ماشین را بچرخانید من حدس می زنم شما می توانید بپرسید، چگونه می توان به شما الهام بخش و تقویت شده توسط این، کیم؟ (دروغ نمی گویم، آنجا وجود دارد، من می بینم شما تشکیل کلمات ...) جهنم، اگر من می دانم. من فقط با احساس امیدواری که این افراد هنوز انجام می دهند، صرف نظر از اینکه در زندگیشان چقدر زیاد است، از آن غافل شدم. محاصره، تبعید، خطوط نان، با ایده سوسیالیسم اخلاقی، با این حال در رقابتی زندگی می کنند، جامعه ای بهتر می کنند. مبارزه با بت ها از بازار در حالی که تلاش برای ثابت نگه داشتن خود را. این خیلی زیاد است بنابراین، این کار را انجام می دهد: معنای وجود این بود که تصویری از ابدیت که هر شخص متولد می شود، حفظ شود. مانند یک ماه نقره ای در آرام، هنوز حوضچه. شما نمیتوانید همه چیز را در جهان بدانید، هرچیزی که اتفاق میافتد، یک احمق است. چه چیز دیگری وجود دارد؟

مشاهده لینک اصلی
Kostoglotov از Gangard دریافت نقل قول مانند جریان خون من به معنای واقعی کلمه این جریان کتاب را از طریق رگهای من احساس کردم. من از ابتلا به تزریق در ابتدا هتک حرمت داشتم و در نهایت بی حوصله بودم و به سمت انتها کاملا سمی بودم. در واقع من فکر می کنم این ممکن است بهترین بخش ادبیات در زندگی من باشد. اول از همه - شخصیت ها. با وجود محدود شدن به یک فضای کوچک و به اشتراک گذاری یک سرنوشت مشترک، آنها بسیار رنگارنگ هستند، متفاوت از یکدیگر و جالب به خودی خود. آنها به شکل زیبایی، درست قبل از چشم خواننده، از طریق تعاملات، افکار و واکنش های خود نسبت به آنچه که به آنها می اندیشد، می پردازند. وجود دارد، در جهان کوچک سرطانی، هر لکه ظریف، هر آه، هر تماشای، هر سکوت به یک داستان می گوید. بخش عمده ای از حکومت شوروی، بخش سرطان واقعی نشان می دهد که کمونیسم و ​​سرمایه داری دو طرف یک سکه هستند. ما همه اسیران سیستم هستیم، فقط میله هایی که از مواد مختلف ساخته شده اند. جامعه ما ایجاد کرده است یک بخش بزرگ سرطان است و ما همه در آن قفل شده است، هر کس در اتاق کوچک خود، هر یک از ما هر دو یک بیمار و یک دکتر است. برخی از رنج می برند، برخی امید، برخی از نبرد، ناامیدی، برخی در جهان خیالی زندگی می کنند، برخی امیدوارند که آزاد شوند. و هنگامی که آنها انجام می دهند، نمی دانند که چگونه از آزادی خود برخوردار شوند. از آنجا که هرگز به آنها آموزش ندادند از آنجا که آنها ناگهان به تنهایی باقی مانده است. از آنجا که آنها این یک نفر است که وقتی 90 نفری گریه می کنند می خندند از آنجا که ما برده ها متولد شده ایم، به عنوان برده مطرح شده و بردگان را می بینیم. به هر حال گفته می شود که آزادی بهترین حقوق انسان است. بخش سرطان درباره سرطان نیست؛ این نیز در مورد مرگ نیست. این در مورد زندگی است. این مربوط به آزادی است این در مورد تحمل است. این مربوط به بوی پوست انسان است، قدرت یک کلمه، همراهی یک سگ که معنای نامرئی برای زندگی انسانی می دهد. این در مورد ترس و تنهایی است؛ درباره جسم و روح؛ در مورد حق برابر زندگی هر موجود زنده. این در مورد همبستگی و تنوع است؛ در مورد عشق و دیوار؛ در مورد روح انسان پرواز و روح انسان در حال مرگ. این دایره المعارف استادانه ای از انسان گرایی است.

مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب بخش سرطان


 کتاب مستخدم ماشینی و درد خفیف
 کتاب خاطرات
 کتاب بارون درخت نشین
 کتاب وات
 کتاب سال های سگ
 کتاب به سوی فانوس دریایی